*چندخبربراپسملم*
سلام کلوچه مامان...خوبی؟چیکارمیکنی؟مامانی امروزمیخوام برات سه تاخبربدم.البته یکیش خبربدودوتاش خبر خوب هستش.اول اون خبربدرومیگم...مامانی چندروزپیش روز جمعه من وشماتنهابودیم.بابایی هم مث همیشه رفته بوددانشگاه.چون بقیه روزاسرکاره کلاساش آخرهفتس.خب بگذریم من وشماهم2/30بودخوابیدیم.من نیم ساعت زودترازشمابیدارشدم تاظرفای ناهاروبشورم.خلاصه وقتی اومدم بیدارت کنم وبرات فرنی بدم دیدم شدید تب داری.خیلی هول شدم برات استامینوفن دادم و5/30بابایی اومد.تبت پایین اومده بود.آماده شدیم وسه تایی رفتیم یاغ اقاجون.ازاونجاهم رفتیم بیرون.وقتی برگشتیم خونه تبت زیادنبود.خوابیدیم ازساعت3شب تبت زیادشد4شب بودکه مجبورشدیم بریم خونه ی مامانم.صبح رفتیم دکتریکم بهترشدی.ولی بعدازظهرهم تبت شدیدبودهم اسهالت آب دهنتم مث آبشارمیریخت.الته فک کنم میخوای مروارید دربیاری.بازم رفتیم دکترالبته دکترخودت.اونم برات داروداد اون شب مامانم اومدخونه ی ماموندولی خب الآن خداروشکرخیلی بهتری.خب حالاخبرای خوب مامانی خیلی خوش حالم که داری روزبه روزبزرگترمیشی .مامانی فدات بشه دیگه میتونی بشینی.البته محض احتیات دوروبرت بالش میذارم ولی خب خودتم میتونی بشینی.هوووورررراااااا.واماخبربعدی...حدوداششم فروردین بودسه تامون هم خواب بودیم شماودترازمن وبابایی بیدارشدی وبااون صدای نازت ماروهم بیدارکردی.داشتیم باهات بازی میکردیم که یهویی باصدای بلندگفتی*بابا*من وبابایی خیلی ذوق زده شدیم.اماهرکای کردیم دباره بگی ولی نگفتی...ولی الآن یه دوهفته ای میشه ک تکه کلام شده*بابا*مامانی خیلی خوش حالم .ولی خب چرااسم منونمیگی خب؟؟؟...مامانی خیلی دوستت داریم عاشق اون صدای نازتیم.آبنبات مامان وباباخیلی خیلی دووووسسسستت دارررریییییییم...



*چندخبربراپسملم* 







